تبلیغات
پی نوشت - پیامبر بشاگرد

پیامبر بشاگرد

سه شنبه 1 شهریور 1390 10:56 ب.ظنویسنده : مسعود

 

او...

مقاله رضا امیرخانی كه امشب اتفاقی دیدمش! خیلی با این مقاله و مخصوصا این بند آخرش حال می كنم! خواندش برای این روزهای من خالی از لطف نبود.

حاج عبدالله! هیچ اعتقادی ندارم به الگوهای غیرِ معاصر. شهید همت الگوی زمان خودش بود. شهید رجایی نیز. هر كدامِ شهدا اگر امروز بودند، الگو بودند، اما در كاری دیگر و در شان امروزشان. و به همه این را می‌گفتم. می‌گفتم اگر گفتند شلمچه كجا بودی، جواب بده بم كجا بودی. كه جبهه جبهه‌ی آرمان‌گرایی است. و هر كسی وقتی به دنبالِ مصداق می‌گشت، با كمی پرس و جو تو را پیدا می‌كرد. و آی عبدالله والی! حالا زیرِ علم چه كسی سینه بزنیم؟

مقاله كامل در ادامه مطلب


1- جمعه (9/2/84) ظهر، نادرِ بكایی مستندساز تماس می‌گیرد كه از صبح هم‌راهت نمی‌گرفت. عادی است. چیزی نمی‌گویم. می‌گوید مطلع هستی، از یك سال و نیمِ پیش در كنارِ سهیل كرمی مشغولِ ساختنِ مستندی بوده‌ایم به نامِ حاجی والی. حاجی اجازه نمی‌داد از خودش درست فیلم بگیریم. چیزی نمی‌گویم. عادی است. می‌گوید امروز آخرین سكانس را گرفتیم. حالا داریم می‌رویم بشاگرد برای پایان‌بندی. چیزی نمی‌گویم، اما عادی نیست. می‌پرسم از كجا تماس می‌گیری؟ جواب می‌دهد: از بهشتِ زهرا... چیزی نمی‌گویم. چیزی نمی‌بینم. چیزی نمی‌شنوم.

2-همان بارِ اول كه حاجی را دیدم از ثبتِ خاطرات و تصاویر گفتم. جواب داد: “آوینی چیزِ دیگری بود. نشستیم یك روز، چشم توی چشمِ هم. من می‌گفتم و او گریه می‌كرد. او می‌گفت و من گریه می‌كردم. راستی فیلمش خوب بود؟”
می‌گویم بی‌نظیر بود حاجی. در دلم می‌گویم مثلِ خودت. مثلِ خودش.

3-از صدا و سیما آمده بودند بشاگرد. برای فیلم‌برداری. یك گروهِ معمولیِ بزن‌درروی اجرایی كه ساختِ تبلیغِ سامسونگ و یادواره‌ی شهدا برای‌شان علی‌السویه بود. حاجی شب در اتاق‌شان داد و بی‌داد می‌شنود. پشتِ در می‌رود. سر بازیِ پاسور دعواشان شده بود. پیش از سحر تا بعد از طلوع می‌بیند هیچ‌كدام برای نماز از اتاق بیرون نیامدند. سرِ صبحانه نجات را صدا می‌زند و دست در جیبش می‌كند.

- این نان و پنیر را از جلوِ این‌ها بردار. این هزاری را بگیر و برای این گروه صبحانه بگیر از پولِ خودم.

بعد به نجات می‌گوید:

- نجات! بی‌نماز سرِ سفره‌ی كمیته‌ی امدادِ خمینی نمی‌نشیند، از پولِ والی برای‌شان صبحانه بگیر...

بعد هم گروه می‌روند ردِ كارشان بدونِ اجازه‌ی برداشتِ حتا یك نما!

4- بشكند این قلم! كه داستانِ پداگوژیكیِ ماكارنكو را می‌خواند و متاثر می‌شود برای چندمین بار، اما نمی‌فهمد كه آن چه والی در آسمانِ بشاگرد انجام داد در زمینِ داستانِ پداگوژیكی فهم نمی‌شود. راستی چه كسی باید قصه‌ی والی را بنویسد؟ عید كه رفته بودم میناب با خودم می‌گفتم چندماهی می‌كَنم از تهران و می‌روم كنارِ حاج عبدالله... و باز هم بویحیا یادمان انداخت كه تدبیر چه‌گونه لنگ تقدیر می‌شود...

5- حالا ابتدای دهه‌ی هشتاد است. ده سالی از اولین دیدار گذشته است. با یكی از مدیرانِ صدا و سیمای دكتر لاریجانی رفته‌ایم خدمتِ حاج عبدالله. و البته آن‌چنان كه در صحبتم برای طلابِ مدرسه‌ی امام علی گفتم، نرفته‌ایم بل مشرف شده‌ایم بشاگرد. كلی برنامه ریخته‌ایم برای كمك‌رسانی. انتقالِ فرستنده‌ی رادیو معارف از جاسك به بشاگرد، اهدای كتاب، اهدای فیلم... از خودِ حاج عبدالله خبری نیست. تماس می‌گیرد و عذر می‌خواهد.

- دمِ انتخابات، از بشاگرد بیرون می‌روم. مردم باید آزاد باشند. كاندیداها هم توقع دارند...

6- اولِ انقلاب، وقتی آمده بود، هیچ‌كس حمد و سوره‌ی نمازش را بلد نبود. خیلی‌ها نماز نمی‌خواندند. می‌گفتند بسم‌الله، بسم‌الله، بسم‌الله. و بعد می‌رفتند به ركوع. اسامیِ ائمه را حفظ نبودند. نوامیس‌‌شان در آب‌گیرها استحمام می‌كردند و وقتی مردانِ غریبه‌ی جهادی به ایشان رسیده بودند، به عوضِ آن كه عریانی‌شان را بپوشانند، دست بر چشمان‌شان می‌گرفتند تا نبینند...

حالا جوانِ انقلابیِ بیست و چند ساله گفته بودشان‌:

- مژده! شاه رفته است.

مردم با زبانِ بی‌زبانی‌شان پاسخ داده بودند:

- ای شاه بد نبُد كه! پدرانِ ما می‌گفتند شاهِ كبلی بزكاله‌ها را می‌دزدیده. ای شاه كاری به بزهای ما نداشت.

منطقه پنجاه سال بود كه با تمدن ارتباطی نداشت. پس علف جلوِ ماشین ریختن و سجده كردن بر آدمِ شهری و... چیز غریبی نبوده است. حالا چه كسی باید شروع به كار كند؟ و از كجا؟

بسم‌ الله الرحمن الرحیم. لایلافِ بشاگرد! ایلافهم رحله الشتاء و الصیف. فلیعبدوا رب هذا البیت. الذی اطعمهم من جوع و آمنهم من خوف...

و در تفسیر عشق خواهی دید كه الذی بر نمی‌گردد به خدا، به خدای معمولیِ من و تو. بر می‌گردد به خدای حاج عبدالله...

تمدنِ بشاگرد آغاز می‌شود. مردم یاد می‌گیرند كه چه‌گونه خدا را پرستش كنند. احكام زكات را فرا می‌گیرند، ولو این كه واجب الزكات باشند. زیرِ آسمانِ خدا نماز را به جماعت می‌خوانند. بعدتر بزرگ‌ترین بنای بشاگرد را می‌سازد. مسجد! تا شهر اسس علی التقوا باشد. نه مثلِ مساجدِ ما. كه مسجد هم مدرسه است، هم سنگر است، هم محلِ اجتماعات است، هم... و حالا وقتی می‌بینی پسرِ افضل سیبیل، دوازده سال در مدرسه درس خوانده است و تازه‌گی سطح را تمام كرده است و طلبه‌ی سالِ ششِ حوزه‌ی امام علیِ خمینی‌شهرِ بشاگرد است، می‌‏فهمی تمدن یعنی چه!

7- اسامیِ زنان را در سرشماری‌ها دیده بودم. قحطی، سیل، آبله... و حالا همین زنان مادرانِ فاطمه‌اند و زهرا و زینب و مریم و...

8- و اصلا نباید تعجب كنی وقتی بشاگرد را جزیره‌ای شیعه ببینی میانِ اهلِ تسنن. و نباید تعجب كنی وقتی پیرمرد از مایملكش و مالایملكش كه چهار بز لاغراندام است، جسیم‌ترین را سوا می‌كند و كنارِ مسجد می‌آورد تا حاج عبدالله به عنوانِ نذرِ هیاتِ سیدالشهدا قبول كند. و من زانو زدن و گریستنِ حاج عبدالله را بارها دیده‌ام...

9- عبدالله والی! دلم برایت گرفته است. بیست روز می‌گذرد از زمانی كه تو را از آسمان گرفتند و به زمین برگردانند و یا بالعكس. خدا را گواه می‌گیرم كه هنوز چشمانم گریانِ چشمانِ عمیقِ توست. خدا را گواه می‌گیرم كه وقتی نماز وحشت می‌خواندم، برای خودم می‌گریستم و به یادِ شبِ اولِ قبرِ خودم موحش بودم. خدا را گواه می‌گیرم كه بعد از امام برای كسی این‌گونه عزادار نشدم. و خدا را این‌بار گواه نمی‌گیرم كه این یكی انفسی نیست. عبدالله والی! این چه صدایی بود در حسینیه‌ی بنی‌فاطمه؟! ایمان دارم كه فرشته‌گان آسمان به عزای تو آمده بودند... آی عبدالله والی! نشانیِ كه را بدهم به آن‌ها كه سراغِ مثلِ تو را می‌گیرند؟

10- ده ساله‌ی اخیر، هیچ‌كدام از بزرگانِ نظام او را ندیده بودند. بی‌راه نبود كه كسی هم برای او پیام نداد. و راستی چه دلیلی بلندتر برای افتاده‌گیِ این بلندترین آیتِ امداد، از همین مناعت و عزت؟! بگذار سرِ ما گرم باشد به انتخابات و پست‌های دولتی و میز و منصب و تیراژ و...

حاج عبدالله یك‌بار حضرتِ امام را دیده بود. خودش نیمه‌شبی برایم این‌گونه می‌گفت:

- ما از جهاد آمده بودیم بشاگرد و بشاگردی شده بودیم. آمده بودند رفقا كه عبدالله! الان جاده‌سازی در جنگ مهم‌ترین كار است. كلی شهید می‌دهیم به خاطرِ نداشتنِ جاده... جهاد امروز در جنگ است نه در بشاگرد... (می‌دانستم كه به او لقب داده بودند بزرگ‌ترین جاده‌ساز!) من چارشاخ گیج مانده بودم كه چه كنم. از طرفی جنگ بود و از این طرف هم بشاگرد. رفتیم خدمتِ حضرتِ امام. ما وقع را هنوز كامل عرض نكرده بودیم كه ایشان فرمودند: “احتمال نمی‌دهی كه یكی از یارانِ امام زمان در منطقه‌ی بشاگرد باشد؟ جبهه‌ی شما همین بشاگرد است...“

و حاج عبدالله! من همیشه خیال می‌كردم این كه در حدیث، در میانِ اسامیِ شریفِ یارانِ حضرتِ صاحب، نامِ عبدالله پربسامدترین است به كنایتی است و حالا می‌فهمم كه نه... در آن حقیقتی تام و تمام بوده است...

11- رفقای نزدیكم می‌دانند كه مرا ارادتی است قدیم و عمیق به یكی از مجتهدانِ به‌نامِ تهران. روزی به محضرِ ایشان رفتم و عرض كردم:

- حضرتِ آیه‌الله! از محلِ وجوهاتی كه برای حضرت‌عالی می‌آورند، بد نیست مبلغی را اختصاص بدهید برای جایی كه...

- كجا؟

- یك‌جایی هست در جنوبِ كشور. تكه‌ای از بهشت. اخیرا بنده آن‌جا را دیده بودم. به گمانم اگر مقداری از وجوهات را برای آن‌جا اختصاص بدهید...

حضرتِ آیه‌الله صحبتِ مرا قطع كرد و عمیق چشم دوخت به من. بعد سری تكان داد و فرمود:

- رضا! به حاج عبدالله والی بگو امسال خرمای ما را فراموش نكند!

12- دنیا خیلی كوچك است. كوچك‌تر از این كه این آیه‌الله، حاج عبدالله را نشناسد... و حالا می‌فهمم كه چیزی است در عالم كه اهلش را به هم وصل می‌كند. و من هنوز گرفتارِ آن نخِ تسبیحم. همان پیوندی كه نه فقط اشقیا را، نه فقط مقامران را، نه فقط اوباش و اشرار را، نه فقط بازها و كبوترها را، كه حتا آن سیصد و سیزده نفر را بدونِ آن كه یك‌دیگر را بشناسند، روزی در جایی گردِ هم خواهد آورد.

13- بشاگرد بودیم. حاج عبدالله مسوولانِ برقِ منطقه‌ایِ اصفهان را دعوت كرده بود. كه دیگر امیدی به مسوولانِ هرمزگان نداشت. برقِ سردخانه‌اش را صنعتی و تجاری حساب كرده بودند. حالا همه‌ی سودِ چهارتا و نصفی نخلِ بشاگردی‌ها را باید می‌داد به اداره‌ی برقِ دولتی جمهوریِ اسلامی! مسوولان را می‌برد در كپرها و صنعت و تجارت را نشان‌شان می‌داد. می‌بردشان كپرِ مشهدی مریم و...

14- راستی مشهدی مریم كه شیرین نود سال را داری! یتیم شدی‌ها... یادت هست، شانه‌ی حاجی را می‌بوسیدی و لرزان می‌گفتی: تو بچه‌ی منی! تو بابای منی! تو همه‌كسِ منی...

15- همان دور و بر مقرِ امداد، دو كپرنشین داشتیم. امیران و غلامان. یك نظامِ كاستیِ قبیله‌ایِ عجیب. امیران به غلامان دختر نمی‌دادند و با ایشان وصلت نمی‌كردند. در یك آب‌گیر با آن‌ها رخت نمی‌شستند و استحمام نمی‌كردند. با هم سرِ یك سفره نمی‌نشستند. و همه‌ی فاصله‌ی كپرهاشان دویست قدم نبود. و برای چشمانِ شهریِ ما هیچ تفاوتی میان‌شان مشهود نبود. كه فرقِ دو تا بزِ لاغر و یك درختِ پرتقال را چشمانِ ما نمی‌‏فهمید. حمامِ خورشیدی كه را دكتر آزاد راه انداخت، اول‌بار غلامان رفتند به استحمام. پس تا چند سال امیران سراغِ استحمام نرفتند. حاج عبدالله خودش دختری از امیران را به عقدِ پسری از غلامان در آورد و صیغه خواند و آن‌ها را ولیمه داد... حالا بچه‌هاشان لابد می‌خندند به جاهلیتی كه پدران‌شان اعتقاد داشتند...

16- پسری بود عقب‌مانده‌ی ذهنی در یكی از كپرنشین‌های نزدیك. اذیت می‌كرد. شیشه‌ها را می‌شكست. به ماشین‌ها سنگ می‌زد. دنبالِ بزغاله‌های مردم می‌كرد و... پدرش هر روز با كمربند او را می‌زد. تنِ پسرك سیاه و كبود بود. حاجی این را خصوصی به ما گفته بود. حالا كه نیست نمی‌دانم گفتنش درست باشد یا نه. گفت روزی پدر را خواستم در دفترِ مقر. در را بستم. پرده‌ها را انداختم. كمربندم را در آوردم... پیرمرد داد كشید: حاجی! چه می‌كنی؟! كمربند را توی هوا چرخاندم و گفتم: دیروز برقِ سردخانه روشن مانده بود. درجه‌اش هم خیلی پایین بود. ترسان و لرزان جواب داد: حاجی! من چه عكلم به درجه می‌رسد؟ گفتم: عقلِ من می‌رسد یا نه؟! جواب داد: البته حاجی! شما عاكل‌ترید... كمربند را روی میز انداختم و گفتم:

- حالا من هم باید تو را با كمربند كتك بزنم كه عقلت از من كم‌تر است؟ و همین‌گونه بود رفتارهای حاجی. خاصِ خودش. بدونِ ادا و اطوار. عمیق و دوست‌داشتنی. واقعی و حقیقی. پزشكی جوان و سانتی‌مانتال آمده بود بشاگرد. خانم بود و دل‌نازك. نجات كه غذا را آورد، لب نزد. لب ور می‌چید. حاج عبدالله فهمید. داد كشید:

- نجات! این غذایی كه برای من كشیدی كم است! ابرقدرتی بكش غذا را...دهانِ خانم دكتر باز مانده بود. آیا این همان مردی بود كه امید همه‌ی گرسنه‌گان بشاگرد بود. حاجی نگاهی كرد و گفت:

- اگر نخوریم كه نمی‌توانیم یك عمر برای این‌ها كار كنیم! می‌شود ادا! یك‌ساعت كار می‌كنیم، بعد دل ضعفه می‌گیریم. بیست سال است كه داریم كار می‌كنیم... خانم دكتر لب‌خندی زد و بسم‌الله گفت...

17- پیام‌برِ بشاگرد بود اما نه به واسطه‌ی این گونه رفتارهایش. روزی برای او لقبِ پیام‌برِ بشاگرد را برگزیدم كه دیدم بعضی به او دشنام می‌دهند. از مردم و مسوولان. همان‌جا بود كه ذهنم رفت سراغِ كژتابیِ بعضی صحابه‌ی رحمتِ خداوند بر عالمیان. چه گونه می‌شد با رسولِ خدا بعدِ عمری خدمت، دشمن بود؟ هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟!

در همین بشاگرد دیدم كه بعضی مردم بدش را می‌گفتند. كه برقِ خانه‌ی عطاخان را قطع كرده است. و عطاخان آدمی بود كه سالی یك‌بار مهمانی می‌داد و دستش به دهانش می‌رسید. “خودم برق دادم، خودم هم قطعش می‌كنم! تا روزی كه از كمك به اشرار دست برداری.”  و در میناب در تریبون‌های رسمی می‌گفتند: والی سهمِ مردمِ میناب و هرمزگان را می‌دهد به بشاگردی‌ها... و برایش پرونده ساخته بودند و... اگر غیر از این بود، شایسته‌ی لقبِ پیام‌برِ بشاگرد نبود...

18- داشتیم پایه‌ی آینه را نصب می‌كردیم. هر چه الكترود را تكان دادم افاقه نكرد و جرقه نزد. نگو علی اتصالِ دست‌گاهِ جوش را رها كرد. نگاهش كردم. به مردی اشاره كرد كه با موتور ایستاده بود كنارِ آینه‌ی خورشیدی و جكِ موتورش دستش بود.
- بی‌زحمت این كطعه را جوش بده اوستا! دودل بودم. برق و الكترود و دست‌گاه، مالِ كارگاهِ كمیته امداد بود. به هر رو با خودم گفتم بعدتر هزینه‌اش را می‌ریزیم داخلِ صندوق. كارِ مرد را راه انداختیم. در حینِ كار برای‌مان از روستایش گفت كه دو ساعتی فاصله داشت و كودكِ شش‌ماهه‌اش كه تلف شده بود و گرسنه‌گی و خشك‌سالی و فقر و... كارش را راه انداختیم و برگشتیم سرِ آینه كه یك‌هو هادی گفت:

- می‌گوید صد تومان بس است؟ نگاه كردم. موتورش را روی جك گذاشته بود و كنارِ صندوقِ صدقه‌ی كمیته‌ی امداد ایستاده بود. هیچ‌جای عالم، فقر و مناعت این قدر نزدیك نمی‌شوند. فقیر بودند، اما مفتقر نبودند.

19- مثلِ این متملقانِ متنسكِ ظاهرساز ننوشته بود استفاده‌ی شخصی ممنوع. كنارِ تلفن یك فرم زده بود و قیمتِ دقیقه‌ای مكالمات را برحسبِ شهرستان‌ها نوشته بود. كنارش هم یك صندوقِ صدقات. پولِ غذای مهمانان را نیز در همین صندوق‌ها می‌انداخت...

20- حاج عبدالله! هیچ اعتقادی ندارم به الگوهای غیرِ معاصر. شهید همت الگوی زمان خودش بود. شهید رجایی نیز. هر كدامِ شهدا اگر امروز بودند، الگو بودند، اما در كاری دیگر و در شان امروزشان. و به همه این را می‌گفتم. می‌گفتم اگر گفتند شلمچه كجا بودی، جواب بده بم كجا بودی. كه جبهه جبهه‌ی آرمان‌گرایی است. و هر كسی وقتی به دنبالِ مصداق می‌گشت، با كمی پرس و جو تو را پیدا می‌كرد. و آی عبدالله والی! حالا زیرِ علم چه كسی سینه بزنیم؟


برچسب ها: امیرخانی ، رضا امیرخانی ، پیامبر بشاگرد ، اردوی جهادی ، سفر جهادی ، حاج عبد الله ، حاج عبدالله والی ، عبدالله والی ،
آخرین ویرایش: - -

 
شنبه 18 شهریور 1396 07:40 ب.ظ
Hi there it's me, I am also visiting this web page daily, this web page
is genuinely pleasant and the visitors are actually sharing
good thoughts.
جمعه 6 مرداد 1396 07:48 ب.ظ
Your style is very unique in comparison to other people I've read stuff from.
Thank you for posting when you have the opportunity, Guess
I'll just book mark this site.
جمعه 6 مرداد 1396 05:57 ب.ظ
Hey there, You have done an excellent job. I will certainly digg it and personally
recommend to my friends. I am confident they will be benefited from this site.
شنبه 31 تیر 1396 04:59 ب.ظ
Howdy fantastic website! Does running a blog similar to this require a
great deal of work? I've very little knowledge of
coding however I was hoping to start my own blog
in the near future. Anyhow, if you have any ideas or techniques for new blog
owners please share. I understand this is off topic however I simply needed to ask.
Thanks a lot!
شنبه 31 تیر 1396 02:13 ب.ظ
Wow that was unusual. I just wrote an very
long comment but after I clicked submit my comment didn't appear.
Grrrr... well I'm not writing all that over again.
Regardless, just wanted to say great blog!
پنجشنبه 29 تیر 1396 08:37 ق.ظ
I am curious to find out what blog system you have been working with?
I'm having some minor security issues with my latest blog
and I would like to find something more safe. Do you
have any solutions?
چهارشنبه 28 تیر 1396 08:47 ب.ظ
What's up to all, the contents existing at this
site are really remarkable for people experience, well, keep up the
nice work fellows.
چهارشنبه 28 تیر 1396 01:00 ب.ظ
Amazing blog! Do you have any suggestions for aspiring writers?
I'm hoping to start my own website soon but I'm a little lost on everything.
Would you suggest starting with a free platform like Wordpress or go for a paid option? There are so many options out there that I'm completely confused ..
Any recommendations? Bless you!
سه شنبه 27 تیر 1396 04:21 ب.ظ
Heya i'm for the first time here. I found this board
and I in finding It really helpful & it helped me out a lot.

I am hoping to present one thing again and aid others such as you aided me.
دوشنبه 26 تیر 1396 06:27 ب.ظ
Spot on with this write-up, I actually believe that this web site needs a lot more attention. I'll probably be returning to see more, thanks for
the information!
دوشنبه 26 تیر 1396 10:37 ق.ظ
When some one searches for his necessary thing, so
he/she needs to be available that in detail, thus that thing
is maintained over here.
جمعه 23 تیر 1396 03:47 ب.ظ
Hello friends, its great paragraph concerning educationand entirely
defined, keep it up all the time.
جمعه 9 تیر 1396 11:20 ب.ظ
Sweet blog! I found it while surfing around on Yahoo News.

Do you have any tips on how to get listed in Yahoo News?

I've been trying for a while but I never seem to get there!
Cheers
جمعه 26 خرداد 1396 11:10 ب.ظ
Hello, I enjoy reading all of your article. I wanted to
write a little comment to support you.
یکشنبه 21 خرداد 1396 03:36 ب.ظ
Right here is the right blog for anybody who really wants to understand
this topic. You know a whole lot its almost tough to
argue with you (not that I really will need to?HaHa).
You certainly put a brand new spin on a topic which has been written about for a long time.
Great stuff, just excellent!
سه شنبه 2 خرداد 1396 11:01 ب.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering
if you knew of any widgets I could add to my blog that automatically tweet my newest twitter updates.
I've been looking for a plug-in like this for quite some time and was hoping maybe you would have some experience with something like this.
Please let me know if you run into anything. I truly enjoy
reading your blog and I look forward to your new updates.
دوشنبه 1 خرداد 1396 06:21 ق.ظ
Appreciating the dedication you put into your site and in depth information you
offer. It's awesome to come across a blog every once in a while that isn't the same unwanted rehashed information. Fantastic read!
I've bookmarked your site and I'm including your RSS
feeds to my Google account.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 03:58 ب.ظ
Hello, the whole thing is going sound here and ofcourse every one is sharing facts, that's
in fact excellent, keep up writing.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 01:41 ب.ظ
I like what you guys tend to be up too. Such clever work
and reporting! Keep up the superb works guys I've incorporated you guys to blogroll.
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 04:40 ب.ظ
Thanks in support of sharing such a fastidious idea, piece of writing is good, thats why i have read
it fully
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 09:42 ق.ظ
This piece of writing gives clear idea for the new users of blogging, that genuinely how to do blogging.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 08:28 ب.ظ
You actually make it appear really easy together with your presentation but I find this topic to be really one thing which
I believe I might never understand. It seems too complicated
and very broad for me. I am having a look ahead on your
next publish, I'll attempt to get the dangle of it!
دوشنبه 28 فروردین 1396 04:22 ب.ظ
It's very effortless to find out any topic on net as compared to books, as
I found this piece of writing at this web site.
جمعه 25 فروردین 1396 12:56 ق.ظ
Hey there! I know this is somewhat off-topic however I had to ask.
Does managing a well-established blog such as yours require a large amount of work?

I'm brand new to operating a blog however I
do write in my diary daily. I'd like to start a blog so I can easily share my experience
and views online. Please let me know if you have any kind of
suggestions or tips for new aspiring bloggers. Appreciate it!
دوشنبه 21 فروردین 1396 10:15 ب.ظ
Hello, i think that i saw you visited my site thus i came to
“return the favor”.I'm trying to find things to enhance my site!I suppose its ok to use
some of your ideas!!
دوشنبه 21 فروردین 1396 01:56 ب.ظ
I've been surfing online more than three hours nowadays, but I
never discovered any fascinating article like yours. It is beautiful worth sufficient for me.
In my view, if all site owners and bloggers made just
right content as you did, the net might be a lot more useful
than ever before.
دوشنبه 21 فروردین 1396 06:21 ق.ظ
Excellent post. I certainly love this site.
Keep writing!
شنبه 30 دی 1391 12:44 ب.ظ
فردی كه فحاشی كرده اگر جرأت داشت كه اسم واقعیش رو مینوشت و هر چه لیاقت خودش بود رو نثار بقیه نمیكرد
جمعه 5 خرداد 1391 01:50 ب.ظ
آخه پدرسگایی مثل تو و عبداله والی واسه بشاگرد چه کاری کردین جز ثروت اندوزی والی و پسرانش در تهران و نقاط دیگر.
جرأت داری این نظر رو بذار توی وبلاگت بمونه تا همه ببینن بعد قضاوت کنن.
مسعود
جرات دارم! ولی شرمنده از ادب شما!
پنجشنبه 18 اسفند 1390 09:40 ق.ظ
یاد جهادی بخیر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نمایش نظرات 1 تا 30